جامی › شمارهٔ ۹۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی / چشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی
ای خوش آن دیده که اول به رخت می افتد / بامدادان که به صد جلوه برون می آیی
لطف و انعام تو عام است ندانم که چرا / هیچ گه بر من درویش نمی بخشایی
سوز من روشنت آن دم شود ای شمع چگل / که شبی سوخته باشی به غم تنهایی
گر نیرزم به جوابی چو سلامت گویم / چشم دارم که به دشنام زبان بگشایی
چند سودای بتان وای ازین خون خوردن / تا به کی طعن کسان آه ازین رسوایی
عقل گفتا نرسد وصل سلاطین به گدا / بیش ازین در طلبش عمر چه می فرسایی
عشق فریاد برآورد که ای عقل خموش / بس بود لذت درد طلب و جویایی
جامی از خیل سگان یا ز غلامان باشد / بنده حلقه به گوش است چه می فرمایی