جامی › شمارهٔ ۹۸۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از سبزه بر گل خط می فزایی / دل می فریبی جان می ربایی
هر دم چه آیی از دیده در دل / خود را به مردم تا کی نمایی
شد عمرم آخر در جست و جویت / ای عمر رفته آخر کجایی
دور از تو جانم از تن جدا شد / افغان ز دوری آه از جدایی
صد شعله از دل بر زد زبانه / تا با غم تو کرد آشنایی
شد بر من آن سر روشن که باشد / در آشنایی صد روشنایی
جامی مکن بس که از مهر خوبان / چون با دل خود بس می نیایی