جامی › شمارهٔ ۹۸۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در دل چاکم درون از چشم روشن آمدی / خانه در باز و تو همچون مه ز روزن آمدی
عارض از آب لطافت تازه می بینم تو را / گویی ای گلبرگ تر حالی ز گلشن آمدی
ز استخوان ما مباد آسیب پیکان تو را / ای که بر لاغر شکاران ناوک افکن آمدی
چون لب خود جانفزا چون چشم خود مردم کشی / در همه فنها چو استادان یک فن آمدی
قصه ناکشتن من گفتی ای قاصد ز دوست / قاصدا گویی به قصد کشتن من آمدی
ای به کوی خوبرویان رفته با دامان پاک / پاکدامن رفتی اما چاک دامن آمدی
جامی از آزادی آن سرو گلرخ لب مبند / چون درین بستان زبان آور چو سوسن آمدی