جامی › شمارهٔ ۹۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای دو چشمت در ستیز و کین یکی / دل یکی تاراج کرده دین یکی
زلف و خالت را نمودم جان و دل / آن یکی بربود از من این یکی
سوی هر غمخواره داری صد نظر / مردم از غم جانب من بین یکی
خواب خوش باشد شب وصل ار بود / عاشق و معشوق را بالین یکی
زان همه بوسه که دادی وعده ام / کن حواله با لب شیرین یکی
نافه گردد خوشه چین خرمنت / گر گشاید زلفت از صد چین یکی
عاشق مسکین بسی داری و نیست / همچو جامی زان همه مسکین یکی