جامی › شمارهٔ ۹۹۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گاهی ز هجر چشم مرا خون فشانی کنی / گاهی به وصل خاطر من شادمانی کنی
چون نیست خوی تو که روی بر رضای کس / راضی شدم که هر چه دلت خواهد آن کنی
گفتی که خاک پای خودت می دهم بها / جانا درین معامله ترسم زیان کنی
باشد پی حساب کرم های تو خطی / هر رخنه ام ز تیغ که در استخوان کنی
جان می فروشمت که دهی وعده بوسه ای / لیکن به شرط آنکه لبت را ضمان کنی
لطف لب تو مرهم ریش دلم شود / گرهر دمش نه تازه ز زخم زبان کنی
جامی سگی ست بر درت از کشتنش چه سود / جز آنکه تیغ خویش بر او امتحان کنی