جامی › شمارهٔ ۱۰۰۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا کیم خاطر آسوده به غم رنجه کنی / جان فرسوده ام از تیغ ستم رنجه کنی
گفته ای کم کنمت رنجه چه رنجی بسیار / رنجش من همه آن ست که کم رنجه کنی
گر چه دیده ست بسی رنج ز چشمم قدمت / چشم بر راه تو دارم که قدم رنجه کنی
از غم نامه و نام تو خرابم چه شود / که به حرفی دو سه یک بار قلم رنجه کنی
تنگ شد شهر وجود از تو رقیبا بر من / قدم آن به که به صحرای عدم رنجه کنی
ستم از دست تو باشد کرم آن دولت کو / که تو دستی پی قتلم ز کرم رنجه کنی
جامی از دیده قدم کن چه روی بر در یار / حیف باشد که به پا خاک حرم رنجه کنی