جامی › شمارهٔ ۱۰۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر دم به دیده دگری خانه می کنی / هم خانگی به مردم بیگانه می کنی
دل را نشان به زاویه هجر می دهی / دیوانه را مقام به ویرانه می کنی
دستم گرفته غوطه دهی در خم ای سپهر / چون خاک قالبم گل پیمانه می کنی
ای شمع بزم حسن تو را گرم می کند / دلسوزیی که بر سر پروانه می کنی
می پروری ز گریه دلا مهر خال او / از فیض ابر تربیت دانه می کنی
بگشا گره ز طره مشکینش ای صبا / تا چند جعد سنبل تر شانه می کنی
جامی دگر به مدرسه رفتن وظیفه نیست / وقت است اگر عزیمت میخانه می کنی