جامی › شمارهٔ ۱۰۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا کی از خلق اسیر غم بیهوده شوی / از همه رو به خدا آر که آسوده شوی
روز و شب در نظرت موج زنان بحر قدم / حیف باشد که به لوث حدث آلوده شوی
مس قلبی چه تکاسل کنی اکسیر طلب / زان چه حاصل که به تلبیس زراندوده شوی
خواب بگذار که در انجمن زنده دلان گر / شوی دیده ور از دیده نغنوده شوی
مکن ای خواجه درشتی که درین تیره مغاک / تا زنی چشم به هر زیر قدم سوده شوی
سعی در کاستن هستی خود کن که چو ماه / گر شوی کاسته شک نیست که افزوده شوی
جامی از فقر نسیمی به مشامت نرسد / تا خوش از بوده و غمناک ز نابوده شوی