انوری › در مذمت اهل سوق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روزی پسری با پدر خویش چنین گفت / کان مردک بازاری از آن زرق چه جوید
گفتا چه تفحص کنی احوال گروهی / کز گند طمعشان سگ صیاد نبوید
عاقل به چنان طایفهٔ دون نگراید / مردم به سوی مزبله و جیفه نپوید
بازار یکی مزرعهٔ تخم فسادست / زان تخم در آن خاک چه پاشی که چه روید
امید مکن راستی از پشت بنفشه / تا روی تو چون لاله به خونابه نشوید
قولی نبود راست‌تر از قول شهادت / زان در همه بازار یکی راست نگوید