جامی › باشد این در مدح سلطان بوسعید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش چون برد سر ز گردش مهر / ظل مخروطی زمین به سپهر
بود الحق چو خیمه مشکین / سرکشیده بر اوج چرخ برین
ز انجمش میخ و از شهاب طناب / قبه آن ز ماه عالمتاب
من در آن خیمه از همه یکتا / چون ستون پا فشرده بر یک جا
کردم از خاطر سخن پرداز / با خرد گفت و گوی شعر آغاز
گفتم ای فیض بخش طبع نژند / پایه قدر شعرم از تو بلند
تا به شاگردی تو افتادم / ساخت شاگردی تو استادم
گوهر نظمم از تو تاب گرفت / چشمه شعرم از تو آب گرفت
لیک با این همیشه در تابم / کس بر آتش نمی زند آبم
هست ازان آب و تاب حاصل من / آب در دیده تاب در دل من
بر سر چارسوی کون و فساد / هیچ جنسی بدین کساد مباد
گفت بگذار جامی این گله را / امشب از حد مبر مجادله را
گر همی بایدت رواج سخن / نیست زین بیشت احتیاج سخن
خیز و بر رغم ناکسان و کسان / هر چه داری به عرض شاه رسان
زانکه نقد سخن درین بازار / گر چه باشد چو زر تمام عیار
نرود همچو نقدهای روان / تا نباشد بر آن ز سکه نشان
سکه آن اگر نیی آگاه / نیست الا قبول خاطر شاه
شاه روشن ضمیر صافی دل / حامی حق و ماحی باطل
معدن عدل و منبع انصاف / مخزن فضل و مجمع الطاف
شاه سلطان ابوسعید که هست / آسمان پیش قصر قدرش پست
پشت بر پشت شاه و شاه نشان / چاوشانش ز جاه شاهوشان
داده شاهان تاجور باجش / خان خانان کشیده تاراجش
دست جودش چو زر فشان گردد / کیسه پرداز بحر و کان گردد
تیغ قهرش چو در مصاف شود / زهره پردلان شکاف شود
مرغ تیرش چو آسمان گیرد / در دل دشمن آشیان گیرد
نخل رمحش چو بار و برآرد / بار خصم از میانه بردارد
هر طرف کرده رو سکندروار / بوده فتح از یمین ظفر ز یسار
اهل غیبش به منتهای امید / داده در موطن مثال نوید
فیض خاصش ز عالم جبروت / کرده تسخیر ملک تا ملکوت
کرده نص حق ز عدل و رأفت او / همچو داوود بر خلافت او
من چه گویم کزین جمال و جلال / باشد اندیشه گنگ و ناطقه لال
هر چه اندیشه را بر آن دست است / پیش قدر بلند او پست است
نتوان گفت مدح ازین بیشش / که خدا خواند سایه خویشش
حق بود همچو شخص و او سایه / سایه از شخص می برد مایه
هر چه در ذات شخص موجود است / بی تفاوت ز سایه مشهود است
رو نظر کن در آن درخت بلند / که چو بر خاک پست سایه فکند
هر چه بینی ز شاخ و برگ و برش / همه در سایه ظاهر است اثرش
همچنین هر چه ایزد متعال / دارد از معنی جلال و جمال
پرتو ظل آن بود پیدا / از دل و دست خسرو والا
گر نه ز اطناب ترسم و تطویل / کنم آن را یگان یگان تفصیل
لیکن آنجا که فکرت صافی ست / این اشارت که می رود کافی ست
چون نیاورد تنگنای عدم / تاب اشراق آفتاب قدم
شد ز اشراق نور خود نازل / گشت ظاهر به شکل سایه و ظل
تا که خفاش از بصارت دور / کند از سایه استفاضت نور
کیست سایه شهی ستاره سپاه / آفتاب سپهر حشمت و جاه
کیست خفاش فاش گویم فاش / خلق درمانده در معاد و معاش
گرنه ظل ظلیل شاه بود / که جهان را جهان پناه بود
دین و دنیا همه خلل گیرد / تا قیامت صلاح نپذیرد
تا بود در بلندی و پستی / سایه و آفتاب را هستی
یارب این سایه الهی را / آفتاب سپهر شاهی را
بر سریر بقا ممکن دار / بر سپهر خلود روشن دار