جامی › فی توحید الباری عز اسمه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سبحان من تحیر فی ذاته سواه / فهم خرد به کنه کمالش نبرده راه
از ما قیاس ساحت قدسش بود چنانک / موری کند مساحت گردون ز قعر چاه
بر وحدتش صحیفه لاریب حجت است / اینک نوشته از شهدالله بر آن گواه
عمری خرد چو چشمه «ها» چشمها گشاد / تا بر کمال کنه اله افکند نگاه
لیکن کشید عاقبتش در دو دیده میل / شکل «الف » که حرف نخست است از اله
طوبی که هشت روضه پر از شاخ و برگ اوست / هست از ریاض مکرمتش دسته گیاه
شبهای تار در لگن نقره کوب شاخ / روشن کند ز مشعل خورشید شمع ماه
قهار بی منازع و غفار بی ملال / دیان بی معاون و سلطان بی سپاه
با غیر او اضافت شاهی بود چنانک / بر یک دو چوب پاره ز شطرنج نام شاه
آن را که سرفراز کند از کلاه فقر / از فرق سرکشان جهان درکشد کلاه
وان را که قامت از کشش او بود کمان / صد صید دولت افکند از یک خدنگ آه
بر یاد اوست عیش جوانان میکده / وز شوق اوست نعره پیران خانقاه
ز امید بردباری او پشت ما به کوه / وز بیم بی نیازی او روی ما چو کاه
جامی که نامه عملش را نیامده / عنوان به غیر مظلمه مضمون بجز گناه
موی سیاه را به هوس می کند سفید / روی سفید را ز گنه می کند سیاه
حالش تب خجالت و آه ندامت است / هرگز نبوده حال کسی این چنین تباه
گاهی که تکیه بر عمل خود کنند خلق / او را مباد جز کرمت هیچ تکیه گاه
با او به فضل کار کن ای مفضل کریم / کز عدل تو به فضل تو می آورد پناه
زینسان که فعل اوست ندارد زبان عذر / زانجا که لطف توست تو خود عذر او بخواه