جامی › معماها| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حاشا که نهم من از معما دامی / تا صید کنم ز نامجویی کامی
پختم هوسی بود ز چون من خامی / بر صفحه ایام بماند نامی
بیچاره حکیم عمری اندیشه گماشت / تدبیر غنا ز کیمیا می پنداشت
خاک سر کوی فقر را حال چو دید / در حال حکیم کیمیا را بگذاشت
تا خطت شد بلای دین ما را / بینی از حال دین حزین ما را
ماه و خور خالی ز میلی نیستند / پیش رویت تا به خدمت ایستند
چه خوش باشد که در کاشانه غم / دو همدم درد دل گویند با هم