جامی › فی المربع| ” میراث‌دار ادب پارسی “

الا ای ماه اوج دلربایی / که خیل نیکوان را پادشایی
زهی در دلربایی شوخ و چالاک / هزاران جان پاکت صید فتراک
شبی خواهم نهان از پاسبانت / بمالم رخ به خاک آستانت
مکن عزم رحیل ای ترک سرمست / که خواهد شد عنان عقلم از دست
چو گل کو را برد باد بهاری / به صد تعجیل می رانی عماری
به جان آمد ز درد دوریت دل / غم هجران عجب کاری ست مشکل
نه دردم را دوا پیدا نه مرهم / سزد گر نبودم پروای عالم
گه از دل ناله بر گردون رسانم / گهی از دیده سیل خون فشانم
برو جامی به سوز و درد درساز / مکن چون عود هر دم ناله آغاز