جامی › کرده در اینجا بیان معرفت صوفیان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبحدم باده شبانه زدیم / ساغر عیش جاودانه زدیم
گر چه خم گشت قد ما چو کمان / تیر اقبال بر نشانه زدیم
جانب ما زمانه کج نگریست / خاک در دیده زمانه زدیم
کشتی عقل و وهم بشکستیم / غوطه در بحر بیکرانه زدیم
مست و بیخود ز کنج کاشانه / نقب سوی شرابخانه زدیم
وز حریم شرابخانه علم / بر سر کوی آن یگانه زدیم
بهر یک جرعه می ز ساغر او / سر خدمت بر آستانه زدیم
کرده عزم بهانه ز آتش شوق / شعله در خرمن بهانه زدیم
ساغر از دور عارضش کردیم / باده خوردیم و این ترانه زدیم
همه عالم خیال می بینم / پرتو آن جمال می بینم
دفتر مجمل و مفصل کون / نسخه آن کمال می بینم
هر کجا دانه ای ست یا دامی / نقش آن خط و خال می بینم
عارفان را ز لعل نوشینش / غرق آب زلال می بینم
منکران را ز جعد مشکینش / در کمند وبال می بینم
قوت جانم مباد جز می عشق / توبه زین می محال می بینم
می به فتوی شرع گشت حرام / وز کف او حلال می بینم
گر چه پیش لب شکربارش / طوطی نطق لال می بینم
سخنی غیر ازین نمی گویم / تا سخن را مجال می بینم
حبذا اوستاد چابک دست / که پس پرده خیال نشست
رشته جنبش و سکون همه / در خم حلقه ارادت بست
آن یکی در سکون جاویدان / وان دگر در تحرک پیوست
کنه ذاتش نگنجد اندر عقل / تیر حکمش نباید اندر شست
هر چه ما دوختیم او بدرید / وانچه ما ساختیم او بشکست
غیر او هر چه در جهان بینی / نیست دان گر چه می نماید هست
کی برد ره درون پرده کسی / کز تماشای نقش پرده نرست
پرده از روی کار او بردار / بیش ازین نقش پرده را مپرست
درکش از جام حسن او می عشق / پیش رویش بنال عاشق و مست
شاهد عشق از نشیمن بود / زد سراپرده در سرای وجود
سرمه در چشم خوابناک کشید / حلقه از جعد تابدار گشود
بر مه از عقد زلف سلسله بست / بر گل از خط سبز غالیه سود
طره را صید بیدلان آموخت / غمزه را قتل عاشقان فرمود
ساخت آن را به پرسشی خرسند / کرد این را به بوسه ای خوشنود
هر که را هر چه بود دربایست / نه ازان کاست ذره ای نه فزود
ساقی بزم گشت و می درداد / هوشم از سر به جرعه ای بربود
آنچنان بیخودم ازان جرعه / که ندارم مجال گفت و شنود
از زبان منش به نغمه چنگ / گو بگو مطرب این خجسته سرود
نقطه را از تصرف اوهام / طول گشت آشکار و خط شد نام
حرکت کرد خط به جانب عرض / یافت از وی وجود سطح نظام
سطح بر سمت سمک جنبش یافت / امتدادات جسم گشت تمام
جسم هم از تنوع اشکال / وصف کثرت گرفت و شد اجسام
اعتبارات وهم را بگذار / تا چو اول نمایدت انجام
نقطه بین در تقلبات شئون / چند بر خط و سطح و جسم آرام
ساقیا در ده آن شراب کهن / که حباب ویست ساغر و جام
آفتاب رخت دریغ بود / در حجاب ظلام و ظل غمام
پرده بردار و بیخودم گردان / تا ببیند عیان چه خاص و چه عام
آن کجا شد که عرصه امکان / بود در ظلمت عدم پنهان
همه گلهای باغ او یکرنگ / همه اوراق شاخ او یکسان
سبزه او موافق سنبل / لاله او معانق ریحان
نه در او اعتدال باد بهار / نه در او انحراف طبع خزان
ناگهان آفتاب صبح وجود / گشت از مشرق ازل تابان
هر کس از بود خویش یافت خبر / هر کس از نام خویش یافت نشان
آن یکی در کمال این واله / وین دگر در جمال آن حیران
می پرستان بزم وحدت را / روی جان در نظاره جانان
همه را خوش بدید لطیفه ضمیر / همه را تر بدین ترانه زبان
ای به سر برده عمر در تک و دو / یار نزدیک توست دور مرو
هر که تخم دویی و دوری کاشت / بر همان برگرفت وقت درو
خوشه گندم از محالات است / چون فشاندی به خاک دانه جو
گر مقامات عشق نیست تو را / به مقالات عاشقان بگرو
جامه زهد کن به جام بدل / خرقه زرق نه به باده گرو
آن می ناب جو که جرعه اوست / جام جمشید و کاس کیخسرو
ور فتد بر تو پرتو ساقی / خویش را محو کن در آن پرتو
پیش رویش بیفت سجده کنان / کان کماندار ابرویت مه نو
رخت بست از میان حجاب دویی / خود بگو این حدیث و خود بشنو
وه که بازم گلی ز نو بشکفت / یار چون غنچه روی خود بنهفت
پرده زلف پیش روی کشید / حال من همچو موی خود آشفت
گر کنم گریه نیست جای عتاب / ور کنم ناله نیست جای شگفت
سیل اشکم چنین که زد ره خواب / بعد ازین چشم من نخواهد خفت
برو ای اشک و عذرخواهی را / غرقه خون به خاک پاش بیفت
مستی جام و شوق دیدارش / از دل من غبار هستی رفت
به دو کونش خریده ام نتوان / دامن او ز دست دادن مفت
می روم مست بر سر کویش / دلی از صبر طاق و با غم جفت
گر کشد پوست غیرتش ز سرم / پیش او پوست کرده خواهم گفت
فهم بس قاصر است و نفس جهول / طبع بس سرکش است و عمر عجول
آه ازین گفت و گوی اگر نشود / سر مقصود ازان قرین به حصول
بگذر از لاف عقل و فضل که هست / عقل اینجا عقیله فضل فضول
راه وحدت به پای عشق سپر / که بود علم ازین عمل معزول
در حریم فنا نشین و بشوی / دل ز اندیشه خروج و دخول
روشن آیینه ای به دست آور / که ز زنگ هوا بود مصقول
واندر آن آینه به چشم شهود / خالی از وهم اتحاد و حلول
طلعت دوست بین و دم درکش / شاد بنشین به بزمگاه وصول
کشف این راز کن به نغمه شوق / چون نهد جانب تو سمع قبول
جامی این زهد و خودنمایی چند / زهد دام است و خود نمایی بند
دام بگسل به دوست گیر آرام / بند بشکن به عشق جو پیوند
ره چنان رو که برنباید گشت / دل بر آن نه که برنباید کند
صید آن شو که می کشد زلفش / گردن سرکشان به خم کمند
جان فشان بهر آن که می بخشد / کشته را جان ز لعل شکرخند
هر بلایی کزو رسد بپذیر / هر جفایی که او کند بپسند
همه ذرات مست باده اوست / تو به بویی چه گشته ای خرسند
چند بیهوده بادپیمایی / باده پیما به روی او یک چند
چون شوی مست باده وصلش / بسرا این نوا به بانگ بلند