جامی › این نیز طریقه مجاز است| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای روی تو ماه عالم آرای / چون ماه ز پرده روی بنمای
چون طره تو شکسته حالیم / بر حال شکستگان ببخشای
گفتی سخنی و لب گزیدی / طوطی نبود چنین شکرخای
خال تو بلای جان بسنده ست / بر لب خط عنبرین میفزای
از گریه تلخ سوخت جانم / شیرین لب خود به خنده بگشای
تو جان درون جان گرفته / من می جویم تو را به هر جای
تا پای بود ره تو پویم / ور در ره تو درآیم از پای
مویی شدم از غم میانت / مردم ز دو چشم ناتوانت
جانم به لب آمد و ندیدم / کامی ز لب شکر فشانت
گشتم ز تو بی نشان چون ذره / یک ذره نیافتم نشانت
گفتم به سخن ز من میا تنگ / تنگ آمد ازین سخن دهانت
دور از تو زندگی به جانم / سوگند همی خورم به جانت
ای خاک در تو گرچه امروز / دورم ز جفای پاسبانت
فردا که رود به باد خاکم / چون گرد آیم بر آستانت
ای مانده ز وصل تو جدا من / هجر تو ببین چه کرد با من
رانده ز برون در مرا تو / جا کرده درون جان تو را من
خلقی چو صبا به بوی تو خوش / بویی نشنیده از صبا من
من ذره تو آفتاب تابان / هیهات کجا تو و کجا من
بالای خوشت بلای جان هاست / جان داده برای آن بلا من
گفتی بنشین و با غمم ساز / ور نی کشمت به صد جفا من
بنشین نفسی و آتشم را / بنشان به زلال وصل تا من
از ناز به سوی ما نبینی / سبحان الله چه نازنینی
از مه تا تو همین بود فرق / کو بر فلک و تو بر زمینی
خورشید ز خرمن جمالت / خرسند شده به خوشه چینی
ایام به خون من کمر بست / بسم الله اگر تو هم بر اینی
تیر مژه در کمان ابرو / پیوسته نشسته در کمینی
از غمزه بلای صبر و هوشی / وز عشوه فریب عقل و دینی
چون نیست امید آنکه هرگز / با هیچ کسی چو من نشینی
دل جستم ازان دو چشم جادو / دادند مرا نشان به ابرو
ابرو سوی خال کرد اشارت / یعنی که نشان دل ازو جو
من هیچ نشان نجسته آن خال / می گفت کدام دل کجا کو
گر خال تو نقد دل ز من برد / دزدی چه عجب بود ز هندو
بنما رخ خوب خویش وز خال / دل را بستان به وجه نیکو
زینسان که ره امید بسته ست / بر من غم عشق تو ز هر سو
آن به که به کنج ناامیدی / پا در دامان و سر به زانو
ای قد تو سرو نازپرور / دلداده قامتت صنوبر
گیرم که به سدره سرکشد سرو / با قد تو کی شود برابر
نگرفته به بر نهال قدت / از نخل امید چون خورم بر
عمری به غمت نشسته بودم / با اشک چو سیم و روی چون زر
می بود به سینه راز عشقت / از هر چه گمان برم نهان تر
صبر از دل من رمید و آن راز / از پرده برون فتاد یکسر
گر صبر رمیده رام گردد / دارم سر آنکه بار دیگر
هر صبح سرود غم کنم ساز / با مرغ سحر شوم هم آواز
تا چند نهفته باشی ای گل / چون غنچه درون پرده ناز
خوان پیش خودم درون پرده / یا پرده ز روی خود برانداز
با آتش دل مرا سری هست / چون شمع مرا بسوز و بگداز
گفتی که به کنج صبر یک چند / بنشین جامی و با غمم ساز
بگشای نقاب تا کنم من / دیده به نظاره رخت باز
وانگه شب و روز با خیالت / در خلوت انس و پرده راز