جامی › منظوم شد این وقت توجه به مدینه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

محمل رحلت ببند ای ساربان کز شوق یار / می کشد هر دم به رویم قطره های خون قطار
زودتر آهنگ ره کن کآرزوی او مرا / برده است از دیده خواب از سینه صبر از دل قرار
قطع این وادی به ترک اختیار خود توان / می نهم در قبضه حکمت زمام اختیار
اشتر مستم که بی خود می روم در راه او / نیست در بینی مرا جز رشته مهرش مهار
پای کوبان می برد شوق جمال او مرا / زیر پایم چون حریر و گل بود خارا و خار
هر کسی بر ناقه بهر تحفه باری می نهد / بار من فاقه است و من زین تحفه هستم زیر بار
هر نشان پا که می بینم ز ناقه در رهش / می نماید چهره مقصود را آیینه وار
یک طرف بانگ حدی یک جانب آواز درای / از گران جانی بود آن را که ماند دل به جای
ناقه چون ذکر حبیب و منزل او بشنود / گر چه باشد در گرانی کوه گردد بادپای
لیلی اندر حی چو گل بگشاد گویی پیرهن / کز نسیم نجد می آید شمیم جانفزای
حال و وجد من فزود از بوی جان افزای نجد / سوی نجدم ای صبا بهر خدا راهی نمای
منزل جانان و کان لطف و احسان است نجد / آب او خوش خاک او دلکش هوایش دلگشای
لاله صحرای او بر چهره گل داغ نه / سبزه اطلال او بر جعد سنبل مشکسای
وایه آن دارم که بینم نجد را مأوای خویش / گر نیابم وایه خود وای من صد بار وای
بر کنار دجله ام افتاده دور از خان و مان / وز دو دیده دجله خون در کنار من روان
پا برون کی کردمی بر خاک بغداد از رکاب / گر نپیچیدی هوای یثربم آن سو عنان
حبذا یثرب که تا یکدم کنم آنجا وطن / عمرها ترک اقامت در وطن کردن توان
مرغ جان را آشیان اصلی است آن ای خدای / ره نمای این مرغ را روزی سوی آن آشیان
خوابگاه حضرتی آمد که گر بودی به فرض / مرقد پاکش چو مهد عیسی اندر آسمان
فرض بودی بر همه بهر زیارت کردنش / صرف کردن عمر را در جست و جوی نردبان
مرقد او در زمین پیدا زهی حرمان که من / پا ز سر ناکرده بنشینم ز طوفش یک زمان
السلام ای قیمتی تر گوهر دریای جود / السلام ای تازه تر گلبرگ صحرای وجود
السلام ای آن که تا از جبهه آدم نتافت / نور پاکت کس نبرد از قدسیان او را سجود
السلام ای آن که زنگ ظلمت کفر و نفاق / صیقل تیغ تو از آیینه گیتی زدود
السلام ای آن که ناید در همه کون و مکان / تیزبینان را به جز نور تو در چشم شهود
السلام ای آن که بهر فرش راهت بافت دهر / اطلسی را کش ز شب کردند تار از روز پود
السلام ای آنکه ابواب شفاعت روز حشر / جز کلید لطف تو بر خلق نتواند گشود
السلام ای آن که تا بودم درین محنت سرا / در سرم سودا و در جانم تمنای تو بود
یا شفیع المذنبین بار گناه آورده ام / بر درت این بار با پشت دوتاه آورده ام
چشم رحمت برگشا موی سفید من نگر / گر چه از شرمندگی روی سیاه آورده ام
آن نمی گویم که بودم سالها در راه تو / هستم آن گمره که اکنون رو به راه آورده ام
عجز بی خویشی و درویشی و دلریشی و درد / این همه بر دعوی عشقت گواه آورده ام
دیو رهزن در کمین نفس و هوا اعدای دین / زین همه با سایه لطفت پناه آورده ام
گر چه روی معذرت نگذاشت گستاخی مرا / کرده گستاخی زبان عذرخواه آورده ام
بسته ام بر یکدگر نخلی ز خارستان طبع / سوی فردوس برین مشتی گیاه آورده ام
دولتم این بس که بعد از محنت و رنج دراز / بر رحیم آستانت می نهم روی نیاز
یا رسول الله نمی گویم که مهمان توام / یا فقیری طعمه جوی از ریزه خوان توام
بر لب افتاده زبان گرگین سگی ام تشنه جان / آرزومند نمی از بحر احسان توام
گر ندارم افسر شاهی به سر این بس که هست / گردن تسلیم زیر طوق فرمان توام
مسند عزت نهم بر صدر ایوان قبول / گر نیاید سنگ رد از دست دربان توام
شد گلستان از خوی رخسار تو خاک حجاز / من به بویی گشته خرسند از گلستان توام
وارهان از گفت و گوی زاغ طبعانم که من / عندلیب مدح گو مرغ ثناخوان توام
دفتری دارم سیاه از معصیت بیچاره من / گر شفاعت نامه ای ناید ز دیوان توام
حق آنانی که عمری در وفایت بوده اند / وین زمان در ساحت قرب تو خوش آسوده اند
حق آنانی که راهی را که خود پیموده ای / پای از سر ساخته ایشان همان پیموده اند
حق آنانی که از تیه ضلالت خلق را / جز به صوب شارع شرع تو ره ننموده اند
کز گدای بینوا جامی عنایت وامگیر / کش عنان دل ز کف نفس و هوا بربوده اند
از سحاب فیض لطف عام خود رشحی بریز / بر دل و جانش که از لوث گناه آلوده اند
کحل بیناییش ده زین در که عمری زین هوس / مردمان چشم او خون جگر پالوده اند
کن قبول او را طفیل آن کسان کز گفت وگوی / هم تن و هم جان به راهت سوده و فرسوده اند