صاحبدلان که پیشتر از مرگ مرده اند / آب حیات از قدح مرگ خورده اند
اول کشیده رخت به سر منزل فنا / آنگه به دار ملک بقا راه برده اند
یابند بوی فیض بهار از نسیمشان / آنان که در خزان طبیعت فسرده اند
جان ها فدایشان که به راه طلب هنوز / نسپرده یک دو گام دل و جان سپرده اند
بر حرفشان چه سان نهد انگشت هر فضول / چون حرف خود ز تخته هستی سترده اند
موج بلا که کوه بود پیش او چو کاه / چون کوه پیش صدمت آن پا فشرده اند
با خاکیان عطیه محضند از خدای / اهل دل این عطیه غنیمت شمرده اند
روح تو مرغ سدره نشین است و تن قفس / مرغ از قفس همیشه پریدن کند هوس
آن نوع زی که چون قفست بشکند اجل / تا روضه جنان نکنی روی باز پس
آراسته برای تو بستان سرای خلد / وینجا تو شادمان به تماشای خار و خس
سرد است هر نفس که نه از بهر دوست خاست / جز صبح کیست شاهد صادق بر این نفس
منشین ز پای جهد درین مهد پرفریب / نایافته بر آنچه مراد است دسترس
غافل مشو ز راه درین تنگ مرحله / کافلاک محمل آمد و انجام بر آن جرس
کس را درین خرابه امید خلود نیست / اینک وفات مرشد کامل گواه بس
دردا که پاکباز جهان از جهان برفت / پاک آن چنان که آمده بود آن چنان برفت
جانش که شاهباز معارف شکار بود / آواز طبل شاه شنود و روان برفت
غم شد محیط مرکز عالم ز هر کران / کان مرکز محیط کرم از میان برفت
دلها به بر غمین که امین زمین نماند / جانها ز تن رمان که امان زمان برفت
از وی نشان چگونه دهد کس که ساخت محو / در بی نشان نشان خود و بی نشان برفت
چون مردمان دیده شدم غرق سیل اشک / از بس که آبم از مژه خونفشان برفت
گفتم برم به شرح غمش زندگی به سر / غم زور کرد و قوت نطق از زبان برفت
زین ماتم ار سپهر به قانون گریستی / از چشم اختران همه شب خون گریستی
چون ابر کاشکی همه تن چشم بودمی / تا من درین غم از همه افزون گریستی
گر دود آتش جگرم بر فلک شدی / چشم سحاب اشک جگرگون گریستی
آهم ز ضعف اگر نشدی پست قدسیان / بر حالم از صوامع گردون گریستی
کو آن که چشم خود به همه عمر تر ندید / تا درد من بدیدی و اکنون گریستی
چشم مرا ز گریه بسیار نم نماند / گر خون دل مدد نشدی چون گریستی
باران حسرت آمدی و سیل غم نه اشک / بر جای دیده گر دل محزون گریستی
کو آن سخن ز شیوه توحید راندنش / بر طالبان جواهر عرفان فشاندنش
کو آن پی نزول به خلوت سرای قدس / رخش از مضیق عرصه امکان جهاندنش
کو آن رموز شوق چو یعقوب گفتنش / کو آن زبور عشق چو داوود خواندنش
کو بردنش به فسحت معنی مرید را / وز تنگنای عالم صورت رهاندنش
گاهی طریق صدق ارادت نمودنش / گاهی رحیق صدق محبت چشاندنش
از مرکب مجاهده آوردنش فرود / بر بادپای جذب حقیقت نشاندنش
سویی که نیست سوی بدان سو کشیدنش / جایی که نیست جای بدان جا رساندنش
هر بامداد بر در خلوت سرای او / اصحاب صف زده به هوای لقای او
هر یک به جای خود متمکن نشسته اند / یارب چه حال شد که تهی ماند جای او
او نیست زان قبیل که دست جفای چرخ / چاک افکند به جیب قبای بقای او
شد در بقای ذات مقدس فنای محض / بادا بقای جمله فدای فنای او
شکر خدا که بر دل اصحاب اگر چه هست / صد کوه غم ز واقعه جانفزای او
بگذاشت یادگار دو فرزند ارجمند / هر یک گرفته شیوه صدق و صفای او
بادش عروج روی به حدی که بگذرد / از حد لامکان درج ارتقای او