جامی › واقع شده در مرثیه فرزند است| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این کهن باغ که گل پهلوی خار است در او / نیست یک دل که نه زان خار فگار است در او
برگ راحت مطلب میوه مقصود مجوی / برگ بی برگی و میوه غم و بار است در او
نافه مشک که با این همه عطرافشانی ست / خون افسرده آهوی تتار است در او
بر رگ عود که در دامن مطرب خفته ست / منه انگشت که صد ناله زار است در او
دفتر غنچه کش اوراق چنین رنگین است / نقش کم عمری گل کرده نگار است در او
بهر عبرت بگشا ناف زمین چون نافه / خط مشکین بتان بین که غبار است در او
چون جهان در خم چوگان قضا گوی صفت / بی قرار است چه امکان قرار است در او
بنگر گردش این چرخ جفاآیین را / که چه سان زیر و زبر کرد من مسکین را
ریخت صد گوهرم از چشم چو از سلک وجود / برد در صفت لطف صفی الدین را
از حریم چمنم شاخ گل تازه شکست / تا بیاراید ازان روضه حورالعین را
سیم در خاک شود سوده ندانم ز چه روی / ساخت در خاک نهان آن بدن سیمین را
بی رخش دیدن عالم چو نخواهد دل من / بستم از خون جگر دیده عالم بین را
مایه شادیم او بود ندانم به چه چیز / شاد سازم دگر این خاطر اندوهگین را
حرقت فرقت او می زند از سینه علم / می کشم دمبدم آهی طلب تسکین را
رفتی و سیر ندیده رخ تو دیده هنوز / گوش یک نکته ز لبهای تو نشنیده هنوز
چید دست اجل ای غنچه نورسته تر / یک گل از شاخ امل دست تو ناچیده هنوز
بر تن عاجز تو بهر چه بود این همه رنج / زیر پا مورچه ای از تو نرنجیده هنوز
هر سر موی به فرقت ز بلا شد تیغی / فرقت از موی ولادت نتراشیده هنوز
این همه زهر چرا ریخت فلک در کامت / شربت شهدی ازین کاسه ننوشیده هنوز
تا تو را لقمه کند خاک گشاده ست دهان / دهن تنگ تو یک لقمه نخاییده هنوز
بر سر دست خرامان سوی خاکت بردند / نازنین پای تو گامی نخرامیده هنوز
ریختی خون دل از دیده گریان پدر / رحم بر جان پدر نامدت ای جان پدر
صد ره از دست قضا سینه به ناخن کندی / گر نیفتادی ازان رخنه در ایمان پدر
نوبهار آمد و گلها همه رستند ز خاک / تو هم از خاک برآ ای گل خندان پدر
جان خود بدهد و جان تو عوض بستاند / گر بود قابض ارواح به فرمان پدر
شد مرا دیده چو یعقوب خدا را بفرست / بوی پیراهنت ای یوسف کنعان پدر
همچو گل گر نزند چاک گریبان حیات / دست خار سر خاک تو و دامان پدر
خواب دیدت که دل جمع پریشان کردی / راست شد عاقبت این خواب پریشان پدر
زیر گل تنگدل ای غنچه رعنا چونی / بی تو ما غرقه به خونیم تو بی ما چونی
سلک جمعیت ما بی تو گسسته ست ز هم / ما که جمعیم چنینیم تو تنها چونی
بر سر خاک توام ای که ازین پیش مرا / بوده ای تاج سر امروز ته پا چونی
بی تو بر روی زمین تنگ شده بر من جای / تو که در زیر زمین ساخته ای جا چونی
می شود دیده بینا ز غباری تیره / زیر خاک آمده ای دیده بینا چونی
خورد غمهای توام وه که خیال تو گهی / می نپرسد که درین خوردن غم ها چونی
رو به صحرای عدم تافتی از شهر وجود / من ازین شهر ملولم تو به صحرا چونی
حیف بودی چو تو دری به کف بدگهران / یا چو تو آیینه ای در نظر کج نظران
حیف بودی چو تو شمعی ز سراپرده قدس / رخ برافروخته در انجمن بی بصران
حیف بودی چو تو ماهی همگی در خور مهر / تیغ کین خورده درین معرکه کین وران
آمدی پاک و شدی پاک پس پرده غیب / دست نایافته بر تهمت تو پرده دران
ای خوش آن دلبر گل چهره خوش لهجه که رخت / زود بربست ز هنگامه کوران و کران
نیست در کار فلک محکمیی کاش قضا / افکند سنگ درین کارگه شیشه گران
چون کند پیر جهان دیده تمنای بقا / بار رفتن چو ببستند ازو خوردتران
شربت تلخ رسد آخر ازین جام تو را / کام ناخوش کند این جرعه به ناکام تو را
دام تلبیس بود هر چه درین صیدگه است / جز فنا وا نرهاند کس ازین دام تو را
خاک شو خاک ز آغاز که دوران سپهر / خاک سازد به ته پای سرانجام تو را
رقم نام خود از تخته هستی بتراش / کآخر از لوح بقا محو شود نام تو را
به فراموشی خود نام برآور زان پیش / که فراموش کند گردش ایام تو را
می کنی آرزوی پختگی از هر خامی / چند دل رنجه شود زین طمع خام تو را
جاه دنیی مطلب دولت فانی بگذار / جاه دین بس بود و دولت اسلام تو را