جامی › قصیده اخری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این نه قصر است همانا که بهشت دگر است / که گشاده به رخ اهل صفا هشت دراست
جای آن دارد اگر هشت بهشتش خوانند / چون ز هر نقش دراو حوروشی جلوه گر است
تابه دانش پی نظاره آن حوروشان / همه تن چشم شده بین که چه صاحبنظر است
هرچه بر صفحه اندیشه کشد کلک خیال / نقشهای درو دیوارش ازان خوبتر است
هیچ نقشی به دل اهل هنر نگذشته ست / که درآنجا نه رقم کرده کلک هنر است
حسن معنی که نهان بود پس پرده غیب / به ظهور آمده در وی به لباس صور است
شمسه های زر او بهر مقیم حرمش / هریک از بهر حوادث شده زرین سپر است
چه عجب باشد ازین طرفه درختان که در اوست / که چو باغ ارم امروز به عالم سمر است
هر درختی که به دیوار وی افراخته سر / به هوایش زده مرغ دل بیننده پر است
شکل محرابی هر طاق که بستند در او / از پی طاعت شه قبله هر تاجور است
کامیابی که چو در بزم طرب بنشیند / لایق زمزمه مطربش این شعرتر است
تا ز لعل لب تو ساغر زر بهره ور است / ماه نو غرقه ازان رشک به خون جگر است
تا گشادی کمر ای شمع شکر لب ز قصب / یک کمر بسته پی خدمت تو نیشکر است
کفش تو تاج سرم باد که این افسر جاه / برسر تخت نشینان نه کم از تاج زر است
نیست جز طوف دیارت غرض از کعبه مرا / باعث سیر همه کعبه روان این سفر است
صفت دوزخ سوزان که ز واعظ شنوی / زآتش شوق تو در سینه من یک شرر است
شب دوری ز رخت را سحر آید روزی / گر دعای سحر و یارب شب را اثر است
داد جان تشنه جگر بی لب لعلت جامی / گرچه مستغرق الطاف شه بحر وبر است
شاه جم مرتبه یعقوب که از خلق حسن / قاف تا قاف جهان وارث ملک پدر است
شهریاری که پی خدمت او چرخ فلک / بسته جوزا صفت از دور معدل کمر است
سهم تیرش فکند چون شود از شست جدا / چین در ابروی سپر گر به مثل ماه و خور است
صورت پستی افلاک بود با قدرش / اینکه بینی که زمین زیر و فلک بر زبر است
کفش ان لجه جود است که با بخشش آن / هفت دریا که شنیدی به مثل یک شمر است
طشت زر یک تنه خور می برد از شرق به غرب / بس که از خوف وی اطراف جهان بی خطر است
رمحش آن تازه نهالیست که از خون عدو / چون خورد آب هلاکش بر و مرگش ثمر است
روبه هر ملک که آرند سپهدارانش / رقم رایتشان آیت فتح و ظفر است
هرگز از برد یقین دفع عطش نتواند / خصم جاهش که جگر تشنه بوک و مگر است
خسروا نیست تو را حاجت خیرآموزی / چون به هر خیر تو را نور خرد راهبر است
این عمارت که درین منزل دلکش کردی / با عمارتگری عدل توبس مختصر است
عدل کن عدل که معماری عدل تو کند / سد هر رخنه ظلمی که به آفاق دراست
تا درین کارگه بوقلمون هرچه قلم / می کند ثبت همه حکم قضا و قدر است
بر تو از حکم قضا باد مسجل شب و روز / انقدر عدل که اندازه طبع بشر است