جامی › در جواب نامه سلطان روم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو از تنوع اوضاع گنبد دایر / بیاض صبح نمود از سواد شب ظاهر
طلوع نیر خور رونق نجوم ببرد / هجوم نور قوی شد ضعیف را قاهر
شوند گمشدگان در نشیمن غیبت / به مقتضای ظبیعت به حال خود حاضر
جنود وحش شدند از منام خود بیدار / وفود طیر شدند از مقام خود طایر
درین صباح خجسته هنوز بودم من / نشسته با دل جمع از تفرق خاطر
که ناگه ازدر خلوت به کام استعجال / سلام گوی درآمد غلامکی شاطر
رساند مژده که از بارگاه جاه و جلال / رسید قاصدی از وصف او خرد قاصر
برهنه پای دویدم به سنگ ترک وقار / بتان نخوت و ناموس و نام را کاسر
برون خانه گرانمایه تاجری دیدم / به تاج فخر متوج چو صیغه تاجر
سلام کردم و دستش به بوسه فرسودم / بدان مثابه که دست مزور را زایر
لطیف نامه ای ازآستین برون آورد / چو زآستین درختان شکوفه را زاهر
گرفتم از وی و جا کردمش پس از بوسه / به سر به عزت بسیار و حرمت وافر
سرش بدست تواضع گشادم و خواندم / سه چار بار ز اول تمام تا آخر
یکی صحیفه خوش دیدمش ز سر تا پای / چو وجه ناظر دیدار ایزدی ناضر
مبانیش چو مقالات منشیان شایع / معانیش چو خیالات شاعران نادر
ز لفظهاش یقین لطف لهجه لافظ / ز سطرهاش مبین حسن صنعت ساطر
چنین که می کند از مثل خود زبان بندی / سزد که منشی او را لقب شود ساحر
چو دیدم آن نسق نظم و نثر دانستم / که مشکل است شدن بر جواب آن ظافر
گهی ز حرص شدم بر جواب آن عازم / گهی ز حزم شدم ز ارتکاب آن حاذر
میان جرأت اقدام و دهشت احجام / همین که دید مرا منهی خرد حایر
زبان گشاد که جامی تو در سلیقه نثر / چنان نیی که شوی بر جواب آن قادر
ز فکر نثر بگردان عنان به فتوی من / به شعر کوش نه اخر یجوز للشاعر
دوصد دقیقه پسندم ز خاطر ناظم / که یک دقیقه نیفتد پسندم از ناثر
به حکم عقل کشیدم کارخانه نظم / به دست فکر گریبان خاطر فاتر
به لفظ لفظ ازان کارنامه میمون / به حرف حرف ازان بارنامه فاخر
هزار تحفه مدح اززبان دل واقع / هزار حرز دعا از میان جان صادر
زدم رقم سوی شاهی که عدل او چو عمر / بود خرابه کون وفساد را عامر
دلاوری که به حرب حسام روز غزا / شود شکافته چون کاف ازو سر کافر
به زور بازوی دین پروری فروبندد / در فجور به انفاذ شرع بر فاجر
بلند مرتبه سلطان ابویزید که هست / به ذات خویش صفات کمال را حاصر
ز قصر قدر رفیع وی اولین پایه / رواق تاسع افلاک را بود عاشر
کند برای اثر در خلاف حکم فلک / چو در طبیعت مقسور قوت قاسر
چنان رهیده ز ضیق زمان که در نظرش / به حال متحد افتاده ماضی و غابر
به عدل و جود ثنایش چنان بود کآرند / به قصد نعت غد و امس قابل و دابر
زند ز رشک ایادیش دمبدم بر روی / کف از تلاطم امواج قلزم زاخر
حسود مضطربش را چه تاب سطوت او / میان آتش زیبق چه سان بود صابر
جهان پناها آنی تو فی المثل که بود / محامد تو چو امثال در جهان سایر
مدار دین و خداوندگار ملک تویی / بجز تو کیست درین هر دو نامی و آمر
نتابد از رخ بیضا مثالت الانور / نیاید از کف دریا نوالت الابر
چه حاجت است دلت را به کد فکر و نظر / ز نور غیب شود بر تو آشکارا سر
مهارتت بود آن گونه در فنون حکم / که در همه چو حکیمان یک فنی ماهر
ز هر خبث که نیفتد پسند دین و خرد / ردای عز تو از لوث آن بود طاهر
کسیر سنگ جفای سپهر جان نبرد / اگر نه لطف تو گردد کسیر را جابر
ظلام ظلم جهان را همه فرو گیرد / اگر نه قهر تو گردد زمانه را زاجر
عدوت لعل قبا دید خویش را در خواب / به قتل تیغ تو گشت آن خیال را عابر
به عهد عدل تو اینش بس است رفعت قدر / که جای دارد بر نوک رمح تو جابر
زکنه مدح تو از من نه ممکن است سخن / که کنه آن را غوری بود عجب غایر
به غور آن نرسم گرچه رخش فکرت من / ز سنگ چشمه برآرد به ضربت حافر
چو قاصرم ز ثنایت به ان بود که شوم / پی دعات قریب مجیب را ذاکر
نه طامعم به ثنا و دعات بلکه بدان / شوم نعیم نوال گذشته را شاکر
بلی همیشه بود طبع صاحب همت / به عز شاکری از ذل طامعی نافر
همیشه تاکه بود در مجاری افعال / ملاذ مذنب عاصی مهیمن غافر
چو در صوالح اعمال رو کنی بادت / قضا معین و قدر یاور و خدا ناصر
ولی جاه تو در کسب و کار خود رایج / عدو ملک تو درگیر و دار خود خاسر