جامی › قصیدة اخری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وه این چه بارگیست که بهر تجملش / زیبد ز زرکش اطلس چرخ فلک جلش
شکلیست بس بدیع که نتوان نگاشتن / بر صفحه ضمیر به کلک تخیلش
پوینده استری که چو صرصر به پای سعی / ننهاد دست طبع شکال تکاسلش
آهن سمی که گر به مثل بگذرد به کوه / حالی ز زخم سم فکند در تزلزلش
درگل رود چو آب و به خشکی جهد چو باد / در هیچ جوی و جر نبود حاجت پلش
گر راکبش به هند شود عازم از هرات / یک روز در میان برساند به کابلش
ور زانکه وقت صبح ز آمو شود سوار / پیش از حلول شب گذراند ز آملش
دلدل اگر نبودی همچون بنات نوع / مقطوع نسل، گفتی از نسل دلدلش
بودش اب آن مگر که برای رکوب خویش / یکچند کرد لطف مسیحا تکفلش
ام وی آن که قاید فرعون شد به نیل / تا اوفتد به ورطه خذلان تحولش
مرهون امتناع بود مثل او که بست / گردون به قفل عقم ممر تناسلش
بین یال و گردنش که همانا دمیده است / از دوش تا به گوش ریاحین و سنبلش
زینش نه زر ولیک به پشتش ز سیم و زر / چندان که تنگ بود مجال تنقلش
عیبی در او نبینم اگر پای تا به سر / صد ره کنم نگاه به چشم تأملش
غیر از وجود خویش که هستم به پشت او / عیبی گران که کوه نیارد تحملش
وین عیب را گرفته هنر فضل مفضلی / کامد نمی محیط ز موج تفضلش
دریا دلی که چین کراهت ندیده جود / در جبهه طلاقت وجه از تعللش
یعقوب بن حسن که به کنه امل رسید / هرکس که هم به جود وی آمد توسلش
معمور داشت ملک جهان را عمر به عدل / با او درین معامله باشد تعادلش
حلمش به کوه اگر فکند سایه چون فلک / ایمن کند تصلب جرم از تخلخلش
دورش مدام باد به بزم طرب چنان / کافتد ازان گمان جواز تسلسلش