جامی › وایضا له| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ماه نوت تراشه سم / بر سنبله داسه بسته از دم
بر سم تو آن نه نعل و میخ است / شد پی سپرت هلال وانجم
با پویه تو چو گوی کرده / چوگانی چرخ دست و پاگم
در پیکر تو ز بس فراست / شکل فرسی لباس مردم
تا ساخت قضا قضیم توجو / سینه ز حسد شکافت گندم
هرجا گه تک فتد نگاهت / گام تو کند برآن تقدم
پیچیده سهیل تو در افلاک / چون صوت ترانه گوی درخم
گر واهمه ضرب تازیانه / برتو کند از قفا توهم
سم ناشده تر جهی ز هر جوی / ور خود باشد به عرض قلزم
تو گام زنان به راه و دایم / می آید ازین بلند طارم
مشتق ز دوام راکبت را / چون کوس سحر دعای دم دم
یعنی شه غازی آن که دارد / بر ملک و ملک ره تحکم
هر صبح ز کوس شاه جامی / قانون دعا کند تعلم
مقبول طبیعتش نیفتد / الابه همین دعا ترنم