جامی › مرثیه خواجه عبیدالله قدس الله تع| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شمارهٔ ۱۰ - مرثیه خواجه عبیدالله قدس الله تعالی روحه
موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی / می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی
اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است / اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی
زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غرق خون / کز بسیط مکرمت طی شد بساط حاتمی
راستی را بود پشت از دوری او دور نیست / گر به پشت راستان افتد ز بار دل خمی
تا به ماهی رفت آب چشم محنت دیدگان / زابر محنت هرگز این سان بر زمین نامد نمی
گشت مشرق مغرب آن آفتاب عارفان / بعد ازین مشکل برآید صبح عرفان را دمی
هرکجا داغیست از مرهم برآرد روی لیک / داغ هجر اهل دل را نیست روی مرهمی
خواجه رفت و ما به داغ فرقتش ماندیم اسیر / گم مبادا هرگز از فرق مریدان ظل پیر