جامی › یک قصیده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کو در ادراک حقایق نکته دانیهای او / در بیان نکته ها شیرین زبانیهای او
همت او گنج کنت کنز را مفتاح بود / بود ازان گنج این همه گوهر فشانیهای او
بود شاه فقر لیک اصحاب را می داشت پاس / از خطور غیر بر دل پاسبانیهای او
در طریقت بود سلطان وز دل ارباب فقر / گامهای نفس راندن کامرانیهای او
ای که می گویی بگوی از وی نشان روشنم / هست روشنتر نشان بی نشانیهای او
زندگانی چون مسیحا کرد با هر مرده دل / ساخت زنده عالمی را زندگانیهای او
بود شمع جمع پیران جهان ناتافته / پرتو الشیب نوری بر جوانیهای او
در جوانی بود و پیری هم ممد رهروان / کو چو اویی در جوانی پیر و در پیری جوان