جامی › شمارهٔ ۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نات سلمی و لکن لاخ برق من مغانیها / بلی منزلگه مقصود را باشد نشانیها
نسیم کوی او بخشد دل امیدواران را / امید کامگاریها نوید شادمانیها
کجا شد آن ز روی او شبم را روشناییها / کجا رفت آن ز لعل او لبم را کامرانیها
جوانی در سر و کار جوانان شد نمی دانم / کجایند آن جوانان یا کجا رفت آن جوانیها
خضر از توست زنده عیسی از تو زنده سازنده / تویی آری به لبها چشمه سار زندگانیها
نه از زخم تو میرند آهوان در صیدگه لیکن / کنند از ذوق بر تیر و کمانت جان فشانیها
زبان مالی به لب هر دم کش از لب می کنم شیرین / کنی کامم ز حسرت تلخ ازین شیرین زبانیها
بود کوه غمت بر دل گران و دل گران بر تن / ز کویت رفتم اینک وز درت بردم گرانیها
رموز عشق را جامی درون ساده می باید / به آب می بشو لوح ضمیر از خرده دانیها