جامی › شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر طرف رخ نهادی آن جعد مشکسا را / چون شب سیاه کردی روز سفید ما را
بویت به هر مشامی حیف است اگر توانم / سوی تو ره ببندم آمد شد صبا را
بعد از هجوم هجران بی دولت وصالت / باز آمدن چه امکان صبر گریز پا را
از لعل تو ز چشمم شد خون دل روانه / بس رازها که گردد از باده آشکارا
دارد رقیب با من دندان زنی به کویت / با هم نزاع دیرین باشد سگ و گدا را
باشد بنای دولت بر همت گدایان / اینست بر کتابه ایوان پادشا را
با صحبت که گیرم انس اینچنین که عشقت / بیگانه ساخت با من یاران آشنا را
فریاد ازان معلم کآموخت در دبستان / تاراج دین پیران طفلان دلربا را
جامی ز سفله طبعان کم شد صفای حالت / کردی سفال تیره جام جهان نما را