جامی › شمارهٔ ۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنان محروم خواهد یار از دیدار خود ما را / که نپسندد نظر در روی خود یک چشم زد ما را
به کف داریم از بهر قبول ساعدش جانی / زهی دولت اگر ننهد به سینه دست رد ما را
دلی پر چاکها داریم در بحر امید از وی / مباد آن روز کاید ز آب خالی این سبد ما را
ز ما مشت خسان دور است پابوس سمند او / چنین کین بخت توسن می زند هر دم لگد ما را
بجز آواز پیکانهای او از خاک ما ناید / گر افشارد پس از مردن معاذالله لحد ما را
جسد افتد به زیر پا و جان گرد سرش گردد / چو سازد زخم تیغ او جدا جان از جسد ما را
نه حد ماست با این لطف و شیرینی سخن جامی / به یاد آن دهان از غیب می آید مدد ما را