جامی › شمارهٔ ۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خار غم بیخ فرو برده در آب و گل ما / غنچه کم خاسته زین خار چو پر خون دل ما
بس که در راه تو ای کعبه جان گریانیم / بر سر آب چو کشتیست روان محمل ما
شب برد ناله ما خواب رفیقان سفر / به که از منزل شان دور بود منزل ما
دل نهادیم به بی حاصلی خود چه کنیم / حاصلی نیست ز سعی دل بیحاصل ما
کشته خنجر تسلیم بود عاشق تو / نیست حاجت که کشی تیغ پی بسمل ما
شغل مرغان اولی اجنحه پروانگی است / تا ز شمع رخت افروخته شد محفل ما
جامی از مشکل خود پرده چه سان بگشایم / گر نه رشح قلمت شرح کند مشکل ما