جامی › شمارهٔ ۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا آن ذقن ز خط شده گوی معنبر است / زان عنبرین شمامه مشامم معطر است
پرچین ز خار خشک بود رسم و خط تو / پرچین نهاده گرد گل از سنبل تر است
دل بد مکن که خاتمه حسن شد خطت / کان پیش ما مقدمه حسن دیگر است
قدت چه دلرباست که بینم هزار دل / کاندر میان گرفته تو را چون صنوبر است
پیوسته در برابر جانم خیال توست / آری مرا خیال تو با جان برابر است
دل دربرم چو اخگر و فرسوده تن بر او / خاکستری پدید شده هم ز اخگر است
دارد بر سر ز تیغ تو جامی نشان چو فرق / لیکن نشان تیغ تو از فرق برتر است