جامی › شمارهٔ ۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به ابروان مه من در خم فلک طاق است / به روی روشن خود نور چشم آفاق است
ز نعل توسن او شکل های محرابی / به هر زمین که فتد قبله گاه عشاق است
ز بس کزان گهر پاک غرقه در اشکم / به بحر نسبت چشم ترم نه اغراق است
بیان شوق چه حاجت که گریه و ناله / ز دیده و دل من ترجمان اشواق است
به باده خرقه ازرق گروکن ای صافی / که این لباس ریاپیشگان زراق است
به بوستان گذر افکن که عمرهاست که سرو / ستاده بر قدم خدمتت به یک ساق است
سمند ناز برون ران که بهر کحل بصر / نهاده چشم به راهت هزار مشتاق است
به روز دفتر جمعیت جمال تو رشک / گل دو روی که بر باد داده اوراق است
خیال لعل تو تلخی ز عیش جامی برد / بلی معالجه زهر ناب تریاق است