جامی › شمارهٔ ۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود بهار من آن روز اگرچه فصل دی است / که گل در او رخ ساقی و لاله جام می است
جهانیان همه در جست و جوی می بینم / ندانم این تک و پوی از کی است و تا به کی است
اگرچه پشت به پشتند رهروان کس نیست / که طاق ابروی جانان نه قبله گاه وی است
رسید قاصد جان تیر او پیاپی باد / نزول او که عجب قاصدی خجسته پی است
در آفتاب به روزم ستاره بنماید / ز تاب باده بناگوش او که کرده خوی است
به ذکر حاتم و جودش چه سود بسط سخن / چو از بسیط زمین آن بساط گشته طی است
صریر خامه جامی به گوش ذوق شنو / که بزمگاه سخن را به از نوای نی است