جامی › شمارهٔ ۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن غمزه زن چو گرد گلستان برآمده ست / از شاخ گل نه غنچه که پیکان برآمده ست
بر هر گل زمین که گذشته ست خنده ناک / از نوک خارها گل خندان برآمده ست
هرجا نهاده طره ژولیده بر عذار / پهلوی لاله سنبل و ریحان برآمده ست
در هر چمن که سایه فکنده ست قامتش / برجای سایه سرو خرامان برآمده ست
در دل شکست ناوک آهم چه حاجت است / خط عذار او که زره سان برآمده ست
کو آن کمند زلف که در چاه آن ذقن / مانده ست دل اسیر اگر جان برآمده ست
تا بسته ام گزیدن آن لب به خود خیال / آب حیاتم از بن دندان برآمده ست
نوری که شب به دامن گردون فرو شود / هر صبحدم تو را ز گریبان برآمده ست
تا کرد وصف خط تو جامی بنفشه اش / از جویبار جدول دیوان برآمده ست