جامی › شمارهٔ ۶۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خوش آن عاشق که با یار خود است / زنده از دیدار دلدار خود است
خرم آن بلبل که با گلبانگ شوق / کرده جا برطرف گلزار خود است
می طپد نالان دل من گوییا / در سماع از ناله زار خود است
برندارد یار ما ز آیینه چشم / همچو ما مشتاق دیدار خود است
با لب نوشین طبیب آمد ولی / در کمین جان بیمار خود است
کی چشد ذوق گرفتاری عشق / هر که چون زاهد گرفتار خود است
عمر جامی گرچه در کار تو رفت / تا تو رفتی بی تو در کار خود است