جامی › شمارهٔ ۷۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز عید آمد و مهر از دهن خم برخاست / داد ساقی می و مطرب به ترنم برخاست
واعظ شهر درانداخت حدیثی ز لبت / گفت یک نکته و فریاد ز مردم برخاست
روی تو پیش نظر چهره چه مالم به رهت / چون درآمد مه من آب، تیمم برخاست
هر که شب بر خس و خاشاک درت پهلو سود / سحر آسوده تن از بستر قاقم برخاست
سرمه در چشم رمد دیده عشاق کشید / توسنت را چو غباری ز سر سم برخاست
چشمت آن ظالم مظلوم کش آمد که ازوست / هر کجا از چو منی بانگ تظلم برخاست
مرد جامی به زمین روی و نکردی رحمی / وه که از روی زمین رسم ترحم برخاست