جامی › شمارهٔ ۷۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا کی از شوق لبت تشنه جگر خواهم زیست / با دل سوخته و دیده تر خواهم زیست
تاج عزت به سرم خاک مذلت شده است / چند دور از در تو خاک به سر خواهم زیست
گرچه صد بار چو مورم سپری زیر قدم / در ره خدمت تو بسته کمر خواهم زیست
بس که زد شعله ام امشب رگ جان بی تو چو شمع / روشنم نیست که تا وقت سحر خواهم زیست
جان ز تن رفت و خیال تو به جایش بنشست / به تو خواهم پس ازین زیست اگر خواهم زیست
زیستن با تو چو از دست رقیبان نتوان / بعد ازین بی تو به پیغام و خبر خواهم زیست
می روی شاد که جامی به غم ما خوش زی / بی تو پیداست که من چند دگر خواهم زیست