جامی › شمارهٔ ۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مه که از خجلت آن شمع شکرلب بگریخت / تا که رسوا نشود روز شباشب بگریخت
مانع مرغ دل از طوف درش قالب بود / بال همت زد و از صحبت قالب بگریخت
دامن از ما به ملاقات رقیبان درچید / بی ادب بود ز یاران مؤدب بگریخت
زان طبیبم شده بیمار که بیماران را / درد سر رفت ز دیدار وی و تب بگریخت
نام در مصر محبت به عزیزیش نرفت / هر که را یوسف دل زان چه غبغب بگریخت
تاب خورشید جهانتاب کی آرد دیوی / که شب تیره ز رخشیدن کوکب بگریخت
شب که یا رب زدم از هجر تو تا کنگر عرش / مرغ بام فلک از ناوک یارب بگریخت
بود بر روی مسبب ز مسبب پرده / جامی از شوق مسبب ز مسبب بگریخت