جامی › شمارهٔ ۷۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواج / روشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج
فرسوده استخوان من از خاک پاش پر / باشد به چشم اهل نظر سرمه دان عاج
روح الله ار طبیب شودجز به وصل یار / بیمار عشق را نتواند کسی علاج
نتوان ره اجل به حیل بست بر کسی / کش زخم تیغ عشق کند رخنه در مزاج
طاعت مجو ز من چو دل و دین ز دست رفت / چون ده خراب شد نکشد محنت خراج
بر خاک آستان تو سنگ جفا به سر / دارم فراغت از هوس تخت و میل تاج
جامی چو یار وعده کند صبر پیش گیر / طبع کریم را به تقاضا چه احتیاج