جامی › شمارهٔ ۸۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر درگلیم تن شبم آمد به گوش روح / «یا ایها المزمل » قم و اشرب الصبوح
درکش می صبوح که ارباب ذوق را / هم قوت جسم می شود آن هم غذای روح
از هر پیاله می که گشادم به آن دهان / مفتوح گشت بر دل من صد در فتوح
روی زمین ز تیرگی منکران عشق / محتاج شست و شوی دگر شد کجاست نوح
رویت که چشم زنده دلان روشن است ازو / بدر علی نواظر حی الوفا یلوح
جعد خوشت که شد نفسم مشکبار ازو / مسک لدی نسائم ریح الصبا یفوح
جامی حدیث توبه رها کن که داده اند / معشوق و می ز توبه مرا توبه نصوح