جامی › شمارهٔ ۸۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخ / ندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ
سر هزار عزیزت فتاده بر سر کوی / گه خرام منه پای بر زمین گستاخ
بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدید / که می خورد مگس از لعلت انگبین گستاخ
به جان خود که ببخشای بر جوانی خویش / میا به غارت پیران پاک دین گستاخ
ادب جمال دگر بخشدت ز ناز مزن / قدم به فرق گدایان ره نشین گستاخ
رقیب را ز بر خود بران که از خرمن / به است دور چو افتاد خوشه چین گستاخ
به عذر پیش سگان تو جامی آید روز / بر آستان تو ساید چو شب جبین گستاخ