جامی › شمارهٔ ۸۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باغبان می خواست برد شاخی از سرو بلند / دید کو ماند به قدت اره در نرمی فکند
تا لبت را دیده ام هرگز نرفته ست از دلم / نی بدین چسبندگی شهد است نی جلاب قند
می نگویم چون سپند و آتش است آن خال و رخ / کی چنین آرام گیرد بر سر آتش سپند
عاشق رنجور را کز لعل تو مانده ست دور / گرچه باشد شربت عیسی نیفتد سودمند
جان بسی کندیم بهر گوهری از کان وصل / کان اگر اینست و گوهر جان بسی خواهیم کند
دود آه من که پیچان می رود تا آسمان / کنگر مقصود را خواهد شدن روزی کمند
از سعادت آن دو رخ بر عاشقان آمد دو در / یارب ابواب سعادت بر رخ جامی مبند