جامی › شمارهٔ ۸۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر زلفت گره بر کار من زد / لب لعلت دم از آزار من زد
دلم جز راه هشیاری نمی رفت / خطت راه دل هشیار من زد
به خود پندار صبرم بود کآتش / غمت در خرمن پندار من زد
به خون دل غمت را کلک مژگان / رقم بر صفحه رخسار من زد
به عقلم کی رسد دعوی که عشقت / قفای عقل دعویدار من زد
به سینه عشق سنگ محنتم کوفت / در گنجینه اسرار من زد
قبول دوست بس جامی چه باک است / رقیب ار طعنه بر گفتار من زد