جامی › شمارهٔ ۹۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تیر مژگان کان دو چشم خوابناک انداختند / در دل عشاق محنت دیده چاک انداختند
نقد دل نامد به کف گرچه پی آن گمشده / آن رخ و زلف غبارآلوده خاک انداختند
بویی از میخانه زد بر ساکنان صومعه / جویها در صحن آن کندند و تاک انداختند
کم طلب اشک نیاز از دیده آلودگان / زانکه این گوهر به دامنهای پاک انداختند
شد دو چشمت غمزه زن در خاک و خون غلطید دل / مرغ مسکین را به زخمی در طپاک انداختند
بر مغان بویی زد از لعل لب میگون تو / صیت میخواری درین دیر مغاک انداختند
دست زد جامی به مسکین صولجان آن سوار / همچو گویش سر به میدان هلاک انداختند