جامی › شمارهٔ ۱۰۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم ز هجر رخت رو به کلبه غم کرد / پلاس کلبه غم را لباس ماتم کرد
ز تندباد حوادث چه غم چنین که مرا / نهال عشق تو در سینه بیخ محکم کرد
ملک زحسن تو در آب و خاک سری دید / که از مشاهده آن سجود آدم کرد
ببین لطافت حاجی که یاد تشنه لبی / که سوخت دور ز کعبه به آب زمزم کرد
مباد راحت مرهم نصیب بی دردی / که با جراحت تیغ تو یاد مرهم کرد
گرفت جم همه روی زمین به زیر نگین / چو وصف لعل تو نقش نگین خاتم کرد
جز آبیاری سروت نداشت جامی چشم / که از خیال رخت جوی دیده پر نم کرد