جامی › شمارهٔ ۱۰۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به بزم گل ز لبت جام را چو کام بر آمد / ز خاک لاله چو نرگس به شکل جام برآمد
مه از خیال جبینت چو نیم آینه سرزد / چو دید دایره روی تو تمام برآمد
به عزم گشت گذشتی به کوه لاله خرامان / ز ذوق قهقهه از کبک خوشخرام برآمد
به بام هر که تو را وقت شام دید زد افغان / که آنچه رفت به مغرب فرو ز بام برآمد
درون خانه نشستی دل خواص شکستی / میان شهر گذشتی نفیر عام برآمد
مده به کشتن من وعده از دو ساعد سیمین / که دودم از دل ازین وعده های خام برآمد
به زهد بود جهان را گرفته شهرت جامی / لب تو دید و به میخوارگیش نام برآمد