جامی › شمارهٔ ۱۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد / بینم لبت آن شیشه ز طاق دلم افتد
خواهم سر خود را به سر راه تو منزل / باشد که تو را راه به سرمنزلم افتد
چون تیغ به قتلم کشی آن دم دیت من / این بس که نگاهی به رخ قاتلم افتد
ای وقت صبا خوش که به یکدم بگشاید / گر در شکن زلف تو صد مشکلم افتد
حادی مفروز آتش من گو که مبادا / از سینه زند شعله و در محملم افتد
گردد علم رحمت جاوید پس از مرگ / گر سایه سرو تو بر آب و گلم افتد
من جامیم آن بحر معانی که گه موج / صد گوهر سیراب به هر ساحلم افتد