جامی › شمارهٔ ۱۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به باغ لاله و گل رونق بهارانند / ولی برآمده سرخ از تو شرمسارانند
نظر به حال شقایق کن ای سحاب کرم / که از نوایر شوق تو داغدارانند
شب از چه گشت سیه جامه چرخ نیلی پوش / اگر ز ماتم عشقت نه سوگوارانند
قرار بر سر آتش که راست نیست عجب / که بر رخ تو دو زلف تو بی قرارانند
چنان به راه تو گرمند رهروان که مگر / فراز بارگی جم چو جم سوارانند
به فرق سنگ سیاست مزن گدایان را / که مستحق چنین تاج شهریارانند
به عشق تا در تسلیم و صلح زد جامی / جهانیان همه با او ستیزه کارانند