جامی › شمارهٔ ۱۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبحدم دردکشان نقب به میخانه زدند / بوسه بر یاد لبت بر لب پیمانه زدند
زاهدان سبحه به کف عازم آن بزم شدند / رقم نقل چو بر سبحه صد دانه زدند
صوفیان را دهن از ورد سحر بربستند / بس که بر صومعه ها نعره مستانه زدند
بود مرغان اولی اجنحه را روی به عشق / لیکن آن شعله به بال و پر پروانه زدند
گر به شاهان نرسد نقد محبت چه عجب / علم دولت این گنج به ویرانه زدند
آشنا را کف راحت که نهادند به دل / دست رد بود که بر سینه بیگانه زدند
شرح احوال پریشانی ما ریخت فرو / چون سر زلف پریشان تو را شانه زدند
ساغر داد بر ارباب خرد پیمودند / سنگ بیداد به جام من دیوانه زدند
جامیا گوش فروبند ز افسانه دهر / که همه خواب درین عشوه ده افسانه زدند