جامی › شمارهٔ ۱۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن که تیغ مهر او در سینه صد چاکم زند / کشته آنم که چون مه خیمه بر خاکم زند
شویم از خون جگر گر صد رقم هر دم قلم / جز خیال خط او بر لوح ادراکم زند
گرچه باغی ام خزان دیده، شوم رشک بهار / ابر لطفش گر نمی بر خار و خاشاکم زند
جز هوس نبود حجاب راه گو از برق عشق / لمعه ای کآتش درین جان هوسناکم زند
زان بهار لطف خواهم بود لبخندان چو گل / گرچه صد چاک از جفا در دامن پاکم زند
گر اجل بیند که چون می میرم از یک زخم زود / بوسه ها بر خنجر بدخوی بی باکم زند
گفتم از جامی چه جرم آمد کزو پیچی عنان / گفت دست آرزو تا کی به فتراکم زند