جامی › شمارهٔ ۱۳۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر روی بی تو مرا داغ جگر تازه شود / چون بیایی به توام مهر دگر تازه شود
تازه شد خط و رخت از دم روشن نفسان / چون گل و سبزه که از باد سحر تازه شود
تا شنیدم که بود عشق هنر هر نفسی / در دلم داعیه کسب هنر تازه شود
سویم از خاک در خویش غباری بفرست / که ازان سرمه مرا نور بصر تازه شود
بس که از جور رقیبان درت در رنجم / هر دم از کوی توام عزم سفر تازه شود
دیده را شد ز غبار خط سبزت مژه تر / چون لب جوی که از سبزه تر تازه شود
جامی اینسان که کند شرح نظربازی خویش / زود ازو قاعده علم نظر تازه شود