جامی › شمارهٔ ۱۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر سر از چتر مرصع سایه ات می گستردند / یا تماشا را ملایک بافته پر در پرند
پرسش حال اسیران می کنی گاهی ز دور / با رقیبانت همی بینند و خونی می خورند
افکنی سرهای مشتاقان به ره تا دیگران / چون نهند اندر رهت پا، اول از سر بگذرند
بو که تو یک بارشان بی پیرهن گیری به بر / عاشقان زین آرزو هر دم گریبان می درند
گفتیم بشمر غنیمتهای اهل عشق را / عاشقان جزدولت وصلت غنیمت نشمرند
با غم دل من خوشم با گلشن و با غم چه کار / عشقبازان دیگرند و عیش سازان دیگرند
جان فدای قاصدان بادا که گه گه پیش یار / نام جامی می برند و نامه ای می آورند